تبليغاتX
... رسپینا ..و... اهورا ...

... رسپینا ..و... اهورا ...

دختر بارانی و روح باران

خاطره

سلام دوستان، از اینکه مدتی‌ نبودم از همه عذر خواهی‌ می‌کنم و خوشحالم که بازم اینجا هستم و می‌تونم پست بذارم راستش کمی‌ مشغله کاری باعث این غیبت شد هرچند که میدونم بازم لطفتون شامل حالم می‌شه،.......و اما خاطره‌ها افکار مواجی هستن که در طول عمر ذهن ما رو به خودشون مشغول می‌کنن، بعضی‌هاشون خوب هستن و ذهن ما رو نوازش میدن بعضی‌‌هاشون هم ناراحت کننده هستن و خاطر مارو ناراحت می‌کنن، اما چه خوب بود همهٔ  خاطرات آدما خوب و شیرین بود و هیچ کس ذره‌ای غم توی دلش نبود صحبت از خاطره شد بد ندیدم این تیکه نثر رو  انتخاب كنم واسه شروع آمدن مجددم اینجا بذارم باشد که مقبول بیفته و به دل بنشینه.


خاطره......


باز هم خاطره، باز هم خاطر من از روز‌های طی‌ شده، باز هم حسرت خاطرات روزهای با تو بودن

 اینجاست....در قلب من است، باز هم صفاى‌ خنده‌ها‌ی چون صبح فزاینده ات اینجاست در کنار تنهائی

‌  بی‌ معنی‌ و  بی‌ مفهوم من است، باز هم بازی‌ کودکانه تو در کنار حوض پر ماهی‌ ماست، باز هم نام

 من است آنچه می‌نشیند به روی مخمل قرمز آن دهان تو، باز هم خاطره طراوت هدیه گلدان تو بر سر

سفره نوروزی ماست، باز هم گلهای نورسیده فصل بهار در میان دامن گلدار تو....چشم مهربان تو، لحن

 با صفای تو. باز هم کاج میان خانه و گنجشک‌های خانگی، شوق دیدن ستاره‌ها از پشت بام خانه، باز 

هم خنده‌ها‌ی پنهانی ما زیر کرسی مادر بزرگ، باز هم خاطره یادگاریهای تو از میان برگهای خشک و خوش رنگ حیاط.........

Beautiful Autumn Picture
 

                                                                                                           (اهورا.....)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام خرداد 1389ساعت 10:23  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

بی حوصلگی

ما پرنده ی موهومی هستیم
که در عدم پرواز می کنیــــــم .
پس ما چه هستیم ؟
هیچ ! هیچ !
تنها و تنها پرواز
فرار بدان جا فرار !
احساس می کنم که پرندگان مستند .
دیروز اینجا بودم امروز این جایم .
پس کی به دنبال او خواهی رفت ؟

دکتر علی شریعتی

 

با عرض معذرت از همگی و تشکر بابت لطفی که داشتین و تو این مدت به ما سر زدین باید بگم هر دو خسته ایم و بی حوصله شاید مدتها نباشیم شایدم ....................


+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اردیبهشت 1389ساعت 16:58  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

قصه زندگی‌



قصه زندگی‌ با تمام مشکلاتی که درش وجود داره، با تمام غصه هاش و رنجش می‌شه گفت بازم قشنگه،
 
هیچکس نفهمیده که دلیل این آمدن و رفتن چیه!! هیچکس نمیدونه پشت پرده چه خبره!!اما من میگم هر
 
 معادله‌ای که واسه زندگی‌ قرار داده شده حالا چه معلوم و یا چه مجهول....اما بازم زندگی‌ قشنگ و
 
 ارزشمنده و باید در طول مدت کوتاهی که درش هستیم نهایت استفاده رو ازش ببریم....برای بیشتر یاد
 
 گرفتن، برای شاد بودن و شاد زیستن، و برای خوب بودن و خوبی‌ کردن.

 

 

willow tree Pictures, Images and Photos

 قصه زندگی‌...

  

پشت کوچه یه درخت بید مجنون سر به زیر آورده

دوتا دل رو پوست پیرش انگاری داغ خرده

 

یکی‌ از اون دوتا دل رو بید مجنون هنوزم شعله ور و ملتهبه

اما اون یکی‌ چروک برداشته و چین خورده

 

پشت کوچه یه درخته پیر مجنون سر به زیر آورده

تا بدونه که چرا اون همه غوغا یه شبه رو پوست پیرش مرده

 

دوتا دل رو تن بید امروز هیچ شباهتی‌ با روز قبلش ندارن

بید مجنون چند روزى ميشه كه واسه این دوتا غم خورده

 

مثل اون کسی‌ که بهتش زده ماتش برده

بغض سختی تو گلوشه اختیار حرف زدن رو از اون برده

 

بید مجنون با موهای پر و سبزش دوتاشونو میکشه تو آغوشش و می‌پرسه

چه کسی‌  دل منو دل نازک منو اینجوری حیرون کرده؟

 

ولی‌ هیچ جوابی‌ نیست، نه صدای گریه‌ای حتی یک اه هم نیست

نمیدونه بید مجنون چه کسی‌ این همه آشوب و عذاب رو بر پا كرده


بید مجنون واسه دیدن یه اشاره چه تلاشی که نکرد

یکی‌ نیست بهش بگه قلبی که روی پوستشه خوابیده یا که مرده

 

دو سه روزی که گذشت قلب دوم هم دچار ترک و چین و چروک شد

اما باز درخت بید اینو نفهمید که چی‌ این دوتا رو نابود کرده

 

حالا دیگه بید مجنون بدجوری خم شده بود خم تر از همیشه بود

اینو با خودش میگفت....حتما اینبار زمونه با این دوتا لج کرده

 

توی نیمه‌های شب درخت بید با صدای پچ پچ از خواب پرید

اما باورش نشد صدای قلبهایی که دارن میمیرن اونو بیدار کرده

 

یه دل از اون یکی‌ دل داشت میپرسید که چقدر عمر داره؟

اون یکی‌ بهش میگفت فکر کنم خیلی‌ بهار دیده و عمری کرده

 

ما دوتا که چهل تا ساله چهل تا پوست انداختیم

اونم حتما قبل ما استخونی تو زندگی‌ خورد کرده

 

طفلکی غافل از اینکه روزگار پشت اونو خم کرده

اما باز فکر می‌کنه اجل فقط با ما دوتا لج کرده

 

نمیدونه که دیگه نه ما میشیم دل نه دیگه اون می‌شه بید

هرکسی تا فردا صبح جول و پلاسشو دیگه جم کرده

 

عجب این زندگی‌ کوتاست یه نفس هم نمی‌شه

هر کسی‌ دل بش ببنده بدجوری خبط کرده

 

درخت بید دیگه طاقتش برید ، بغض تو گلوش پکید

مثل دیو نعره کشید، دست من به چه کسی‌ بد کرده؟!

 

منی که توی زمستون توی گرمای تابستون مثل سرپناه بودم

منی که سایه بودم مثل جون پناه بودم، اینو حتما یکی‌ باور کرده

 

صبح که میشد بهترین هوا بودم، شب که میشد چتر عاشقا بودم

لونهٔ قمری و گنجشک، اینارو حتما زمونه باز فراموش کرده

 

دل بهش گفت هرچی‌ بودی هرچی‌ هستی‌ فردا دیگه اينا‌ نیستی‌

فردا دیگه تو یه تیکه چوبی و بهترین رفیقت هم باد برگ هاتو جم کرده

 

فردا تو خاطره میشی‌، ما دوتا هم قصه‌ای که بوی کهنگی میده

میدونم که غصه داره اما کی‌ با غصه خوردن از غمش کم کرده؟

 

ما که فردا نه دیگه صبح رو میبینیم نه دیگه همدیگرو

پس بیأیید تا دم مرگ خوش باشیم، این فلک به چه کسی‌ رحم کرده؟

 

بیأیید حتى مرگمون بی‌ منّت و غم باشه

این اجل فکر می‌کنه جون میگیره کار بزرگی‌ کرده

 

پس باهم خوندن که ، مرگ ما مردن نیست جسم ما این تن نیست

مرگ ما زندگیه، جسم ما دروغیه که اجل دل سیاهشو بهش خوش کرده

 

ما اگر خاک بشیم ،عطسه  باد بشیم حرف اول هستیم

دل پیام زندگی‌...بید اسم سبز زنده، تو چه چیز اینهمه زندگی‌  تراوش کرده؟


فردا بید پیر قصه با دوتا دل رو تنش خشک شده بود

هرکسی اونو میدید نمی‌فهمید که چرا اینقده این درخت تفاوت کرده

 

سال اول تنهٔ خشکیده بید دست نخورده باقی‌ ماند

اما باد برگ هاشو جمع کرد، مثل آدمی‌ که ارثیش رو تقسیم کرده

 

ساله دوم یه تبر به تنش افتاد که صداش تا دور دستها پیچید

همون آوايى که هر درخت رو مرعوب کرده

 

بعدها از اون همه سبزی و عشق یه کنده خشکیده موند

جای بازی دو دوست که  صفاى کنده اونهارو باهم دوست کرده

 

شاید اون درخت بید حالا دیگه یه عصاست توی دست‌های یه کور

شاید هم پنجره‌ای که  طراوت همه درخت‌ها رو به داخل اتاق آورده

 

فرازى از دفتر شعر اهورا....( گفته‌ها )

                                                                                                ( اهورا......)

-------------------------------------------------------------------------------------------

درود

امیدوارم که در سال جدید همهٔ مردم بزرگ و مهربون میهن عزیزم ایران چه در داخل ایران و چه در خارج از ایران در اوج سر بلندی و شاد کامی‌ باشن و هرچه از خدا طلب میکنند به فراخور حالشون نصیبشون بشه.....هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز                                         

                                                                                                  (اهورا....)

 

سلام دوستان عزیزم

از اونجائیکه این وبلاگ تا آخر سال جدید آپ نمیشه از همینجا پیشاپیش سال جدید رو به همگی شما عزیزان تبریک می گم و سالی پر بار و پر از امید و سلامتی رو براتون آرزو میکنم

سبز باشید و پایدار                                                                .......رسپینا.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اسفند 1388ساعت 16:29  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

عشق يعني چه؟

 

 

به نام خدا

عشق يعني چه؟

عشق يعني عرفان. يعني هستي.يعني از خودخواهي گريختن وبه ديگران انديشيدن

عشق يعني تعهد به پاکي وصداقت و طي کردن راهي نا معلوم که ممکنه به نابودي کشيده بشه اما مطمئنا به بيراهه نميره چون عشق از هوس مجزا است.

هوس رو هرکسي ميتونه تجربه کنه اما عشق رو فقط انسانهاي پاک وخالص ميتونن درک کنن.

عشق مثل يه سايه بون ميمونه که زيرسايش مي خوابي وروياهاي زيبا مي بيني.

هر کس ممکنه ادعا کنه که عاشقه اما اين فقط يه ادعاست.عاشق واقعي اونه که به خاطرديگري ازحق خودش بگذره واهل ريا وفريبم نباشه.

خيلي ها فقط فکر ميکنن عاشقن اما درواقع نيستن چون همين آدمها اگه چند روزدرکنار ديگري
و به اصطلاح با معشوق زندگي کنن خيلي زود خسته ميشن و التهاباتشون به يه خاکسترسرد و سياه تبديل ميشه.

عشق واقعي در سايه وصل هم کمرنگ نميشه چون دو تا عاشق فقط به فکر رضايت طرف مقابل هستند و اين طوريه که سالها کنارهم زندگي ميکنن.

با اشکهاي ديگري اشک ميريزن.باخنده هاش ميخندن.بادردهاش دردميکشن.  
 

گردآوری: سایت تفریحی فرغون دات کام                                   ( اهورا.....)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 20:47  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

قدردانی

 

 

ممنون رسپینا جان از حمایت و لطف بی پایانت نسبت به من-همینطور از دوستانی که تا به حال با وجود خیلی از کمی و کاستیهایی که در سبک موضوع و نوشتار من بوده تحمل کردن و من و با آغوش باز پذیرفتن.سپاسگزارم و برای همتون آرزوی خوشبختی و کامیابی رو از پروردگار خواستارم.سالم باشید.

                                                                                                           اهورا

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 13:28  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

با توام با تو خدا

با توام با تو خدا

يك كمي معجزه كن

چند تا دوست برايم بفرست

پاكتي از كلمه

جعبه اي از لبخند

نامه اي هم بفرست

كوچه هاي دل من

باز خلوت شده است

قبل از اينكه برسم

دوستي را بردند

يك نفر گفت به من

باز دير آمده اي

دوست قسمت شده است

با توام با تو خدا

يك دل قلابي

يك دل خيلي بد

چقدر مي ارزد؟

من كه هر جا رفتم،جار زدم:

شده اين قلب حراج

بدويد،يك دل مجاني

قيمتش يك لبخند

به همين ارزاني

هيچ وقت اما

هيچ كس قلب مرا قرض نكرد

هيچ كس دل نخريد

با توام،با تو خدا

پس بيا،اين دل من،مال خودت

من كه ديگر رفتم اما

ببر اين دل را دنبال خودت

-------------------------------------------------------------------------------------------

خدمت همگی دوستان عزیزم سلام می کنم و تشکر ویژه بابت محبتی که به من دارن.راستش خسته تر از اونی بودم که بخوام چیزی بنویسم اما خوب لطف و محبت بعضی دوستان منو بر آن کرد که بیامو حرفایی بزنم .واقعا ممنونم از حضورتون و کامنتهای قشنگتون که هم منو و هم اهورارو بسیار خوشحال می کنه.

اما گله ای دارم از بعضی دوستانی که متاسفانه با حرفای رکیک و کامنتهای زشت در مورد اهورای عزیز اظهار نظر می کنن و به خیال خودشون نوشته های منو خیلی دوست دارن و می خوان با این کار مخالفت خودشونو نسبت به حضور اهورا اعلام کنند-باید خدمت این دوستان عرض کنم اهورای عزیز برای من بسیار باارزش و قابل احترام هستن و من خودم از ایشون خواهش کردم که تو وبلاگ حضور داشته باشن.دوستان عزیزم همونطور که خدمتتون گفتم مدتیه بسیار خسته هستم از لحاظ روحی و واقعا یارای نوشتن نبود و تو اون مدت اهورا جان زحمت کشیدن و وبلاگ رو خالی نذاشتن و می تونم بگم برگشتن روحیه ام و رفع پریشانیم همش از حضور ایشون و حرفهای موثر و زیباشون بوده که سعی خودشو کرده همه جوره کمکم کنه تا تغییراتی در روحیم بوجود بیاد.واقعا قلب بزرگ و روح بارانی و لطیفی داره و من اجازه نمی دم کسی بهش توهین کنه و همه کامنتهای زشت رو پاک کردم تا خود کسی که این کامنتهارو میزاره واقعا خجالت بکشه.

این شعر از خانوم عرفان نظر آهاری هست که من خیلی دوستش دارم و لازم دیدم اینجا بیارمش تا بدونید دوستی ارزشش بسیار بالاست و انسان بی دوست خیلی تنهاست.

از همگی دوستانی که از حضور اهورا ناراحت هستن خواهش می کنم به من سر نزنن.اگر دوستی ارزشش اینقدر پایین هستش و ماها به اصطلاح خودمون وبلاگ نویسا قرار باشه بی ادبی و بی نزاکتی و برای خوش آمد گویی استفاده کنیم-بهتره اسم خودمون رو دوست و همدل نزاریم.باز تکرار می کنم که من به خواست و تمایل خودم حضور این عزیز رو به دیده منت پذیرفتم و همینجا ازش یک دنیا تشکر و قدردانی می کنم.

                                                                                                          رسپینا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اسفند 1388ساعت 9:56  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

رسپینا

سلام خدمت همه دوستان خوبم

یارانی که تو همه زمانی که من کار داشتم و یا خسته بودم منو همراهی کردن

دوستان عزیزم شاید متوجه شده باشین که مدتی هست که من هیچ پستی ندارم و همه زحماتم افتاده به دوش اهورا!راستش امروز اومدم بگم مدتیه خیلی از نظر روحی خسته هستم و اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم.هر وقت میام چیزی بنویسم بی حوصلگی بهم رو میاره.نمی دونم شاید زمان ابرهای خیلی سیاه زندگیم فرا رسیده و امیدوارم بعدش روشنایی امیدوار کننده داشته باشم.

امروز اومدم برای یه مدت که امیدوارم کوتاه باشه ازتون مرخصی بگیرم البته بهتون سر میزنم و مطالبتونو میخونم.

تو این مدتم اهورای عزیز زحمت وبلاگ رو میکشه.

همگی سبز باشید و پایدار

                                                                                            دختر بارانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 15:47  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

ولنتاین

دوستان فرهیخته و گرامی‌ با فرا رسیدن روز عشق (ولنتاین ) بد ندیدم مطالبی رو توی این آپ بگنجونم، برای همهٔ جونها آرزوی کامیابی و خوشبختی‌ دارم، و روز عشق زیبا و پر دوامی رو از خدا برای همه خواستارم.....چه اونهأیی که الان در کنار عشقشون هستن چه اونهأیی که هنوز دارن در جاده زندگی‌ قدم میزنن تا به عشقشون برسن.
 
 
 
كلمه ولنتاين در اصل به معنى فردى بود كه نامش از جعبه مخصوص بيرون مى آمد و به عنوان محبوب برگزيده مى شد. اين روند تا سال هاى ۱۵۰۰ ميلادى ادامه داشت. حدود سال ۱۵۳۳ ولنتاين به قطعه كاغذ تا شده اى گفته مى شد كه نام محبوب روى آن نوشته شده بود. پس از سال ۱۶۱۰ هديه اى بود كه به اين فرد خاص داده مى شد و از سال ۱۸۲۴ به شعر، نامه يا قطعه ادبى بدل شد كه براى محبوب نوشته مى شد. اگرچه ولنتاين هر سال روز ۱۴ فوريه جنش گرفته مى شود، اما اصل آن به جشن رومى ها به نام لوپركاليا بازمى گردد كه در ۱۵ فوريه برگزار مى شد. در اين جشن حاصل خيزى و بارورى گرامى داشته مى شد. ارتش رومى ها در آن زمان كشورها را از لحاظ اجتماعى و طبيعى مورد تاخت و تاز قرار مى داد. هنگامى كه رومى ها به فرانسه حمله كردند فستيوالى به راه انداختند كه در آن پسران رومى نام دختران رومى را از يك گلدان بيرون مى كشيدند تا همسرشان شود و سپس آن جفت در روز فستيوال هدايايى ردوبدل مى كردند. اين جشن مربوط به مشركين بود بنابراين در سال ۴۶۹ ميلادى پاپ گلاسيوس تصميم گرفت به آن رنگ و بوى مسيحيت ببخشد و اعلام كرد كه از حالا به بعد اين جشن به افتخار سن ولنتاين برگزار خواهد شد. سن ولنتاين رومى جوانى بود كه به دست امپراتور كلوديوس دوم كشته شد. گفته مى شود مرگ او به دليل كنار نگذاشتن مسيحيت بود و در ۱۴ فوريه ۲۷۰ ميلادى اتفاق افتاد. اما چرا سن ولنتاين كشته شد؟ در افسانه ها آمده كه در قرن سوم پس از ميلاد امپراتور كلاديوس دوم نمى خواست كه هيچ يك از سربازانش عاشق كسى شوند و ازدواج كنند چرا كه فكر مى كرد همسر و خانواده توجه سربازان را از وظيفه شان نسبت به او منحرف مى كند و گاهى اوقات باعث مى شود كه مردان اصلا در جنگ شركت نكنند. امپراتور به سربازان بيشترى نياز داشت پس ازدواج كردن را غير قانونى اعلام كرد و هركس كه مراسم عقد را برگزار مى كرد بايد كشته مى شد. گفته مى شود سن ولنتاين از دستور منع ازدواج سرپيچى مى كرد و جوانان را در خفا به عقد هم درمى آورد، اما او را پيدا كردند و كشتند. داستان ديگرى مى گويد كه مردى به نام ولنتاين به خاطر كمك به مسيحيان آزار ديده در زندان بود. ولنتاين زندانبان خود را به مسيحيت فراخواند و او و تمام خانواده اش را مسيحى كرد. زندانبان دختر نابينايى هم به نام جوليا داشت كه ولنتاين به او دلبسته شد و البته بينايى او را هم شفا داد. اما پيروزى با عشق نبود. صبح روز اعدام، ولنتاين نامه اى به جوليا نوشت و آن را «از طرف ولنتاين تو» امضا كرد.
در ايتاليا هم در قرون وسطى فستيوال بهاره اى برگزار مى شد كه در آن جوانان مجرد در باغ ها جمع مى شدند و به شعر هاى عاشقانه و موسيقى گوش مى كردند. پس از آن دو به دو در باغ قدم مى زدند. در فرانسه هم همين رسم مدتى اجرا مى شد اما حسادت زيادى برمى انگيخت و مشكلاتى به وجود مى آورد كه اين رسم را از ادامه بازداشت. رسم كشيدن نام «ولنتاين» يا محبوب در انگلستان قرن ها ادامه داشت حتى وقتى كه اشغال رومى ها به پايان رسيد. مردان جوان در انگلستان نام تمام زنان جوان را روى تكه هاى كاغذ مى نوشتند، آنها را تا مى كردند و در كاسه اى مى ريختند. مردان جوان مى بايست با چشم بسته نامى را از كاسه بيرون مى كشيدند. نام دخترى بيرون مى آمد و به اين معنا بود كه دختر براى يك سال آينده «ولنتاين» او بود. همين فستيوال به گونه ديگرى هم برگزار مى شد: دو رومى جوان كه توسط كشيش تبرك شده بودند شلاق چرمى از پوست بز به دست مى گرفتند و در خيابان ها مى دويدند. شلاق چرمى فبروا ناميده مى شد كه كلمه لاتين آن فبرواتيو و معنى آن اهتزاز شلاق مقدس است. اين كار براى تطهير انجام مى شد. كلمه February كه هم اكنون به كار مى بريم هم از همين ريشه است. آنها اعتقاد داشتند اگر اين شلاق به زنى برخورد كند او بهتر مى تواند بچه به دنيا بياورد. اين موضوع باز هم بارورى را تداعى مى كند. براساس افسانه ها، آنها اين كار را به افتخار فونوس ايزد جنگل و كشتزارها انجام مى دادند كه شبيه به خداى يونانى، پن است. اكنون ماه فوريه براى اكثر ما برابر با بهار نيست و در خيلى جاها در اين ماه روى زمين پوشيده از برف است. رومى ها جشن لوپركاليا در روز چهاردهم و روز ولنتاين در پانزدهم فوريه را درهم آميختند كه هفت هفته پس از انقلاب زمستانى بود و پيشرفت زمستان به سوى بهار را نشان مى داد. در قرون وسطى فكر مى كردند پرندگان روز چهاردهم فوريه جفت انتخاب مى كنند بنابراين، اين روز قرن ها به عنوان روز رسمى جفت يابى به شمار مى آمد. افسانه ديگر درباره روز ولنتاين نه به رومى ها بلكه مربوط به نروژى ها است. نروژى ها سن گالانتينى داشتند كه به معنى «عاشق زن ها» است. در زبان انگليسى «گ» نروژى مانند «و» تلفظ مى شود و صداى آن «ولنتاين» مى شود نروژى ها عقيده دارند سن گالانتين آنها بخشى از تاريخ روز سن ولنتاين امروزى است. اما فرانسوى ها هم عقيده دارند كلمه ولنتاين از كلمه گالانتين مى آيد كه به معنى عشاق است.
 

http://i35.tinypic.com/xold20.jpg


كليساى كاتوليك روم تمام سعى خود را براى تحريم اين فستيوال بارورى و همسريابى كرد. با اين حال اين رسم در جوامع باقى ماند، كليسا هم از مبارزه با آن دست برداشت و تصميم گرفت آن را به روز مقدس مسيحى براى سن ولنتاين بدل كند. بنابراين در سال ۱۶۶۰ چارلز دوم به طور رسمى روز ولنتاين را در جامعه انگليس رواج داد. به همين دليل انگلستان نخستين كشورى است كه چاپ كارت تبريك به خصوص آنها كه عشق، تحسين، دلباختگى و ساير احساسات را نشان مى دادند شروع كرد. روز سن ولنتاين ۱۶۲۹ از طريق پاك دينان به آمريكا رفت ولى در آنجا هم با مخالفت بعضى از بزرگان كليسا مواجه شد. اما عشق پيروز شد و كليسا نتوانست مانع عشق و احساسات شود. حدود يكصد سال گذشت تا نخستين كارت ولنتاين در آمريكا به وجود آمد. مارجرى بروز (از انگلستان) قديمى ترين كارت ولنتاين شناخته شده را در سال ۱۴۷۷ به جان پاستون فرستاده است. براى ولنتاينى كه زمانى به معنى «محبوب» بود و بعد نماينده «پيام عشق» شد. ساموئل پپيز در ۱۴ فوريه ۱۶۶۷ در دفتر خاطراتش شرح داده كه يك جور ولنتاين از همسرش دريافت كرده است. ولنتاين او يك برگ كاغذ آبى بود كه نام همسرش با حروف طلايى در آن نوشته شده بود و جد ولنتاين هاى بعدى به شمار مى رفت. اما خيلى طول كشيد تا اين رسم فراگير شود. يكصد سال طول كشيد كه گذاشتن نامه عاشقانه ولنتاين در درگاهى خانه محبوب متداول شد. اگرچه كليساى كاتوليك به خودى خود از ولنتاين به هيجان نيامد، اما اين رسم به تدريج در كشور هاى كاتوليك رواج يافت. جاى تعجب است كه ولنتاين ها به وسيله راهبه ها درست مى شد كه يك قلب تورى و تزئين شده با نقاشى گل و طرح كوپيدون [در اساطير رومى رب النوع عشق] يا فرد مذهبى مقدس ديگرى در وسط آن بود. هداياى ولنتاين هميشه به صورت قلب هايى كه امروز مى شناسيم نبودند. بيشتر آنها «پاكت هاى كاغذى» بودند و تا مى شدند. پست كردن آنها هم گران درمى آمد پس پاكت ها را تا مى كردند و با موم مهر مى كردند.
 
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 
ولنتاین در ایران......
 
 
 
چند سالی که 25 بهمن (14 فوریه) روز ولنتاین و خرید گل و عروسک ، شکلات و ... در کشورمان باب شده است . اکثر جوان ها بدون اطلاع از اینکه اصلا این ولنتاین خوردنی یا پوشیدنی است، فقط می دانند که باید برای کسانی که دوست دارند هدیه بخرند و با این کار بر علاقه خود به آن فرد تاکید ورزند اگر روزهای اخیر (اواخر بهمن ماه ) به مغازه های شهرمان سری زده باشید ، مملو از جعبه های خوشگل کادویی ، عروسک ، شکلات و انواع و اقسام هدایای گول زننده ست . خلاصه غوغایی شده در این شهر شلوغ انتخاب روزی به عنوان روز دوستی و عشق در سال کار بسیار قشنگی است .بهانه ای است که ما بتوانیم یکبار دیگر علاقه خود را به کسی که دوستش داریم نشان دهیم که عروسک و گل و کادو همه بهانه عشق هستند حالا اصلا جریان این ولنتاین چیست ؟ از کجا شروع شده ؟ ... داستان ولنتاین از این قرار است در قرن سوم میلادی که مطابق می شود با اوایل امپراطوری ساسانی در ایران ، در روم باستان فرمانروایی بوده است به نام کلودیوس دوم . کلودیوس ، عقاید عجیبی داشت ، از جمله اینکه سربازی خوب خواهد جنگید که مجرد باشد ؛ از این رو ازدواج را برای سربازان امپراطوری روم قد غن می کند. کلودیوس به قدری بی رحم و فرمانش به اندازه ای قاطع بود که هیچ کس جرات کمک به ازدواج سربازان نداشت . اما کشیشی به نام والنتیوس ( همان ولنتاین خودمان ) ، مخفیانه عقد سربازان رومی را با دختران محبوبشان جاری می کرد . کلودیوس دوم از این جریان خبر دار می شود و دستور می دهد که ولنتاین را به زندان بیاندازند . ولنتاین در زندان عاشق دختر زندان بان می شود . سرانجام کشیش به جرم جاری کردن عقد عشاق با قلبی عاشق اعدام می شود بنابراین او را به عنوان فدایی و شهید راه عشق می دانند و از آن زمان نهاد و سمبلی می شود برای عشق
 
 
                                       

اما متاسفانه مردم برگزاری جشنها و مناسبتهای بیگانه را نشانه تمدن و فخر می دانند . همه اسم ولنتاین را شنیده اند و مراسم آن را مانند سایر بیگانگان بجا می آورند ولی تا به حال اسم "سپندار مذگان " به گوششان هم نخورده است . حالا همانطور که داستان ولنتاین را با دقت مطالعه کردید داستان " سپندار مذگان" را با دقت بیشتری بخوانید در ایران باستان، نه چون رومیان از سه قرن پس از میلاد، که از بیست قرن پیش از میلاد، روزی موسوم به روز عشق بوده است. در تقویم جدید ایرانی دقیقا مصادف است با 29 بهمن، یعنی تنها 3 روز پس از روز ولنتاین فرنگی. این روز «سپندارمذگان» یا «اسفندارمذگان» نام داشته است

در ایران باستان هر ماه را سی روز حساب می‌‌کردند و علاوه بر اینکه ماه ها اسم داشتند، هریک از روزهای ماه نیز یک نام داشتند. به‌عنوان مثال روز اول «روز اهورامزدا»، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، اندیشه) که نخستین صفت خداوند است، روز سوم اردیبهشت یعنی «بهترین راستی و پاکی» که باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهریور یعنی «شاهی و فرمانروایی آرمانی» که خاص خداوند است و روز پنجم «سپندارمذ» بوده است." سپندار مذ" لقب ملی زمین است. یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشق است چون با فروتنی، تواضع و گذشت به همه عشق می‌‌ورزد. زشت و زیبا را به یک چشم می‌‌نگرد و همه را چون مادری در دامان پر مهر خود امان می‌‌دهد. به همین دلیل در فرهنگ باستان اسپندارمذگان را به‌عنوان نماد عشق می‌‌پنداشتند. در هر ماه، یک بار، نام روز و ماه یکی می‌‌شده است که در همان روز که نامش با نام ماه مقارن می‌‌شد، جشنی ترتیب می‌‌دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلاً شانزدهمین روز هر ماه مهر نام داشت و که در ماه مهر، «مهرگان» لقب می‌‌گرفت. همین طور روز پنجم هر ماه سپندارمذ یا اسفندار مذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشنی با همین عنوان می‌‌گرفتند سپندارمذگان جشن زمین و گرامی داشت عشق است که هر دو در کنار هم معنا پیدا می‌‌کردند. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می‌‌دادند. مردان نیز زنان و دختران را بر تخت شاهی نشانده، به آنها هدیه داده و از آنها اطاعت می‌‌کردند
 
 
   http://i34.tinypic.com/2vjpwyc.jpg                                                

ملت ایران از جمله ملت هایی است که زندگی اش با جشن و شادمانی پیوند فراوانی داشته است، به مناسبت های گوناگون جشن می‌‌گرفتند و با سرور و شادمانی روزگار می‌‌گذرانده اند. این جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگی، خلق و خوی، فلسفه حیات و کلاً جهان‌بینی ایرانیان باستان است

براي اينكه ملتي در تفكر عقيم شود، بايد هويت فرهنگي تاريخي را از او گرفت. فرهنگ مهم ترين عامل در حيات، رشد، بالندگي يا نابودي ملت ها است. هويت هر ملتي در تاريخ آن ملت نهاده شده است. اقوامي كه در تاريخ از جايگاه شامخي برخوردارند، كساني هستند كه توانسته اند به شيوه مؤثرتري خود، فرهنگ و اسطوره هاي باستاني خود را معرفي كنند و حيات خود را تا ارتفاع يك افسانه بالا برند. آنچه براي معاصرين و آيندگان حائز اهميت است، عدد افراد يك ملت نيست؛ بلكه ارزشي است كه آن ملت در زرادخانه فرهنگي بشريت دارد.

شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (ولنتاین) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل کنیم
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
ماجرای روز ولنتاین و نامزدهای جوان
 
 

از اونجا که سخنان بسیار زیاد و متعددی درباره روز ولنتاین وجود داره میشه گفت حقیقت روز ولنتاین در هاله ای از ابهام قرار داره ... ولی در همه روایات بر زیبایی و زیبارویی، بی باکی، و از همه مهمتر چهره رمانتیک و غریب سنت ولنتاین تاکید شده است. تعجبی ندارد اگر در قرون وسطی ولنتاین یکی از محبوبترین قدیسه ها بین مردم انگلستان و فرانسه بوده باشد.

ولنتاین كشیشی بود كه یك روز در دنیا رو به اسم خود ثبت كرد. روز ولنتاین یا روز عشق و محبت مطابق با 14 فوریه میلادی هر سال هست که امسال با 25 بهمن 88 ما ایرانی ها مصادف شده. در این روز عشاق و نامزدهای جوان به همدیگر گل و هدایایی عاشقانه میدهند تا عشق و علاقه خود را به یکدیگر بهر نحوی ابراز کنند. این هدایا فقط بین جوانها رد و بدل نمیشود بلکه در سرتاسر دنیا، انسانها این هدایا را به کسانی که دوستشان دارند، اعضای فامیل و … ارسال می کنند تا محبت خود را نسبت به آنها ابراز کنند.
                                             

                                               


روایات مختلفی درباره ولنتاین وجود دارد که یکی از آنها به قرن سوم میلادی در روم مربوط میشه! در آن زمان کلودیوس دوم امپراطور روم بود، او به این نتیجه رسیده بود که مردانی که ازدواج نکرده اند بهتر از مردان متاهل در جنگ، دلاوری به خرج می دهند و در حقیقت افرادی که خانواده ندارند سربازان بهتری هستند، به همین دلیل او ازدواج را در تمام امپراطوری روم برای مردان جوان ممنوع کرد و دستور داد تا آنها كه نامزد كرده اند، فوراً نامزدی خود را به هم زده و نامزد خود را ترك كنند. در این دوران کشیشی به نام سنت ولنتاین پی به بی عدالتی کلودیوس برده و برای مبارزه با او در خفا و به طور پنهانی در کلیسا برای عاشقان جوان مراسم ازدواج را اجرا می کرد. گفته میشود که وقتی امپراطور پی به این عمل ولنتاین برد دستور داد تا او را به قتل برسانند ...

                                                                            


به روایتی دیگر ولنتاین اولین کسی بوده که پیام ولنتاین (Valentine Greetings) را فرستاده است. این پیام زمانی فرستاده شده که او در زندان به سر میبرده و احتمالا او عاشق دختر زندانبان خود که در زمان اسارت قبل از کشته شدنش به او سر می زده شده بود. جالب است بدانید که این دختر بنا به روایات متعدد کور نیز بوده است! عشق اون برای اون دختر و ایمان و اعتقاد قوی اون باعث شد بتونه قبل از مرگش به طور معجزه آسایی نابینایی دختر رو شفا بده. عشق به وجود آمده میان این دو، داستان دیگری شد و ولنتاین قبل از مرگش غزل خداحافظی رو برای اون دختر خواند. یك نوشته با امضای خود به دختر زندانبان داد با این عنوان: "تقدیم با عشق از طرف ولنتاین تو!" و اكنون بعد از گذشت سال های بسیار، مردم روز ۱۴ فوریه سال ۲۶۹ پس از میلاد را به یاد او جشن می گیرند. جشن روز ولنتاین كه به عنوان های مختلف چون: روز عشق، روز دوست داشتن و روز نامزدها مطرح می شود مردم بسیاری را جذب خود كرد و اكنون در نیمه سرد بهمن ماه بسیاری با نگاه یك جشن بین المللی ولنتاین را جشن می گیرند. عبارتی که امروزه نیز در میان مردم جهان مصطلح است. شاید دلیل اینکه امروزه این همه پیامهای عاشقانه در سرتاسر دنیا در روز ولنتاین ارسال میشود، ادامه دادن همان سنت دیرینه ولنتاین زندانی باشد.

      

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 21:59  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

خانه دوست کجاست

 

 " خانه دوست کجاست؟"

 من دلم می خواهد

 خانه ای داشته باشم پر دوست

 کنج هر دیوارش

 دوستانم بنشینند  آرام

  گل بگو  گل بشنود

 هر کسی می خواهد

 داخل خانه پر عشق و صفا مان گردد،

 یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه دهد

 شرط  وارد گشتن،

                  شستشوی  دل ها ست

                                 شرط آن داشتن یک دل  بی رنگ و ریاست

 بر درش برگ گلی می کوبم

 روی ان با قلم سبز بهار می نویسم:

  " ای  یار    خانه دوستی ما اینجاست"

 تا که سهراب نپرسد دیگر

 

                        " خانه دوست کجاست؟"

 

 اثری از یک شاعر بی نام....                                               

 

                                                             اهورا

---------------------------------------------------------------                    دوستان خوبم برای بار سوم خدمتتون عرض می کنم که اهورا یکی از بهترین دوستان بنده هستن که خارج از ایران زندگی میکنند و دارای طبعی لطیف و با احساس هستند و به بنده افتخار دادند و قبول کردند از مطالب زیباشون تو وبلاک بگنجونند و این ۳-۴ تا آپ اخیر رو زحمتشو کشیدن.من هم به پاس محبتاشون اسم وبلاگمو به رسپینا و اهورا تغییر دادم 

                                                                                      رسپینا                                                   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 0:1  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

اتاق جادو

 

 

"آن شنیدم که یکی مرد دهاتی هوس دیدن تهران سرش افتاد وپس

 از مدت بسیار مدیدی و تقلای شدیدی به کف آورد زر و سیمی و

 رو کرد به تهران خوش و خندان و غزلخوان ز سر شوق و شعف

 گرم تماشای عمارات شد و کرد به هر کوی گذر ها و به هر سوی

 نظرها وبه تحسین و تعجب نگران گشته به هر کوچه و بازار و

 خیابان و دکانی .

 در خیابان به بنائی که بسی مرتفع و عالی و زیبا و نکو بود و مجلل

 نظر افکند و شد از دیدن آن خرم و خرسند و بزد یک دو سه لبخند و

 جلو آمد ومشغول تماشا شد و یک مرتبه افتاد دو چشمش به آسانسور

 ولی البته نبود آدم دل ساده که آن چیست؟ برای چه شده ساخته یا بهر

 چه کار است؟ فقط کرد بسویش نظرو چشم بدان دوخت زمانی.

 ناگهان دید زنی پیر جلو آمد و آورد بر آن دگمه پهلوی آسانسوربه سر

 انگشت فشاری و به یکباره چراغی بدرخشید و دری وا شد و پیدا شد

 از آن پشت اتاقی و زن پیر وزبون داخل آن گشت و درش نیز فرو

 بست.  دهاتی که همانطور به آن صحنه جالب نگران بود  ز نو

 دید دگر باره همان در به همان جای زهم وا شد واین مرتبه یک

خانم زیبا و پری چهره برون آمد از آن.!! مردک بیچاره به یکباره

 دچار تعجب شد وحیرت چو به رخسار زن تازه جوان خیره شد و

 دید که در چهره اش از پیری و زشتی ابداً نیست نشانی.

پیش خود گفت : که ما در توی ده اینهمه افسانه جادوگری و سحر

 شنیدیم ولی هیچ ندیدیم به چشم خودمان همچه فسونکاری وجادوکه

 در این شهر نمایند و بدین سان به سهولت سر یکربع زنی پیر مبدل

 به زن تازه جوانی شود  افسوس کزین پیش نبودم من درویش از این

 کار خبر دار که آرم زن فرتوت و سیه چرده خود نیز به همراه در

 اینجا که شود باز جوان آن زن بیچاره و من هم سر پیری برم از دیدن او               

لذت و با او به ده خویش چو برگردم وزین واقعه یابند خبر اهل ده ما،             

همه ده را بگذارند که در شهر بیارند زن خویش   چو دانند به شهر است 

اتاقی که درونش چو رود پیر زنی زشت، برون آید از آن خانم زیبای

جوانی.!!!!!!!!!

"ابولقاسم حالت"                                       (....اهورا )

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 23:36  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

آفرینش

 

خداوند وقتي بندگانش را مي آفريد
 
....با پري از مرغ پر طلا
 
....با قلم نوك طلا
 
بروي پيشانيشان نوشت قصه ي خوب سرنوشت
 
اما نوبت به ما كه رسيد
 
....مرغ پر طلا پريد
 
....قلم نوك طلا شكست
 
و خداوند پري از مرغ غم گرفت و بروي پيشانيم نوشت قصه ي تلخ سرنوشت
 
 
                    سر نوشت را نتوان از سرنوشت 
                        
 
 
                                                                ( ..... اهورا )
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 22:29  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

سیب

 

تو به من خندیدی

 و نمی دانستی

 من به چه دلهره از باغچه همسایه 

سیب را دزدیم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

 غضب آلوده به من كرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 و تو رفتی و هنوز ...

 
 سالهاست كه در گوش من آرام آرام 

خش خش گام تو تكرار كنان 

 می دهد آزارم

 و من اندیشه كنان غرق این پندارم

كه چرا

خانه كوچك ما سیب نداشت


حمید مصدق                                  (....اهورا)

--------------------------------------------------------

دوستان گلم این آپ از اهورای عزیز هستش

دوست بسیار خوبم که تو آپ قبلی بهش اشاره کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 22:40  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

نامه

 نامه

 
سلام

حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور،

که مردم به آن شادمانی بی سبب میگویند

با این همه اگه عمری باقی بود طوری از کنار زندگی میگذرم،

که نه دل کسی در سینه بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمانم

تا یادم نرفته بنویسم:

دیشب در خوابم سال پر بارانی بود

خواب باران و پائیزی نیامده را دیدم

دعا کردم که بیایی با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد

اما دریغ که رفتن راز غریب این زندگیست

رفتی پیش از اینکه باران ببارد

میدانم دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است

انگار که تعبیر همه رفتن ها هرگز نیامدن است

بی پرده بگویمت:

میخواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،

بی قرارم، میخواهم بروم، میخواهم بمانم؟

هذیان میگویم! نمیدانم

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد

ساده باشد، بی کنایه وابهام

پس از تو مینویسم:

سلام

حال من خوب است

اما تو باور نکن!
 

هديه اى نا قابل                                                                        ( اهورا .....)
 
-----------------------------------------------------------------------------------------------------
دوستان گلم
این آقای اهورا یکی از بهترین دوستان من هستند که افتخار دادن و قبول کردن با مطالب زیباشون وبلاگ بندرو مزین کردن و زحمت نوشتنشم خودشون کشیدن.از این به بعد من این وبلاگو متعلق به هردومون می دونم و از مطالب قشنگشون استفاده می کنیم.
                                                                                                 رسپینا
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 21:34  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

عاقبت از این دیار رخت بر بستم

 

تنها!... با جامه داني بس سنگين!
گام ها کوتاه... ناتوان... پر اميد
همه چيز را برداشتم؟
اصالت؟... شرافت؟
جاي پاي عشق...! و کوه خاطرات را...
که تمامي جامه دان را پر کرده!
آن دور دست ها ... پشت اين کوير...
مي بينم آباداني ... و فرداهاي سبز را...
بايد از اين گودال بگذرم... بعد ... اين همه جا هموار است... راه آسان
با اين بار سنگين!
نکند جامه دان بيفتد و هستيَم را باد پراکنده اين کوير کند!
نه...
خواهم پريد!!!
از اين کوير... خواهم گريخت
فردا آغوش تو مأمن جاويدان من خواهد شد...
فقط يک پرش نه چندان سخت
و تو ...

هم اکنون
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ...
جامه دان ماند... و من
داخل گودال...
براي چه بر من خاک ميريزيد...!
اينجا گور است!؟

 

-------------------------------------------------------------------------

دوستان عزیزم

با عرض ارادت باید بگم در هفته ای که پیش رو داریم من بعلت پیش فروش نوروزی شاید اصلا فرصت سر زدن بهتون رو نداشته باشم.چون سرمون واقعا شلوغه.

می خواستم معذرت خواهی کنم و بگم خواهرم تو این هفته جور شمارو بکشه.

                                                                                                پایدار باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 16:3  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

یک اگر با یک برابر بود

 

معلم پای تخته داد ميزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زير پوششی از گرد پنهان بود

  ولی آخر کلاسيها ....لواشک بين خود تقسيم می کردند

وآن يکی در گوشه‌ای ديگر «جوانان» را ورق می زد

 برای اينکه بيخود های‌و هو می کرد و با آن شور بی‌پايان

تساويهای جبری را نشان می‌داد

معلم با خطی ناخوانا بروی تخته‌ای کز ظلمتی تاريک

غمگين بود

  تساوی را چنين بنوشت : يک با يک برابر است

  از ميان جمع شاگردان يکی‌برخاست

  هميشه

 يک نفر بايد بپاخيزد....

  به آرامی سخن سر داد:

  تساوی اشتباهی فاحش و محض است

نگاه بچه‌ها ناگه به يک سو خيره گشت و

معلم مات بر جا ماند

  و او پرسيد : اگر يک فرد انسان ، واحد يک بود

آيا يک با يک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگين فرياد زد آری برابر بود

 و او با پوزخندی گفت: اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پايين بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه می‌داشت بالا بود

وآن سيه چرده که می ناليد پايين بود؟

اگر يک فرد انسان واحد يک بود

اين تساوی زير و رو می شد

حال می‌پرسم يک اگر با يک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گرديد؟

يا چه‌کس ديوار چين‌ها را بنا می‌کرد؟

يک اگر با يک برابر بود

پس که پشتش زير بار فقر خم می‌گشت؟

يا که زير ضربه شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با يک برابر بود

پس چه‌کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

  معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خويش بنويسيد:

یک با یک برابر نیست...

                                                                      " زنده ياد خسرو گلسرخي" 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
 گاهی تفاوتهایی هست که ما ادمها اجازه میدیم به خودمون برای تیپو ظاهرو سواد و کلاس و خانواده و فرهنگ و حتی لهجه هم و کجایی بودنمون قائل بشیم و به اصطلاح دیگرانیرو که هموطن و همخونو هم کیشمون هستن و مسخره می کنیم و از اون بدتر فلان کسک و لایق همسری زیبا و ماشینی آخرین مدل و ..... می دونیم و حالا کسی که مثلا فلان جاییه و یا قیافه قشنگی نداره رو لایق مردن هم نمی دونیم.
چرا انقدر تفاوت؟؟؟چرا تبعیض؟؟؟اینارو کی باب کرده؟؟؟ما آدمها!چرا یک با یک برابر نیست؟؟؟؟؟
چرا یکی پشتش میلرزه و یکی بمبم تکونش  نمی ده؟؟؟هر چند اینا همش ظاهره
ما ادمها داریم امتحان میشیم.خدا به یکی میده ببینه چطوری کمک می کنه به اونیکه نداده.
خدا به یکی زیبایی میده تا ببینه چطور محبت می کنه به بنده مثلا به قول ما زشتش؟؟؟
قدیما این چیزا نبود.مامان و باباهامون به دماغ و تیپ و ظاهر هم نگاه نمی کردن.همه با دل هم کار داشتن.کسی چشمش دنبال همسر پولدار نبود.دنبال ظاهر نبود.همیشه بالا و پایین بوده اما بیشترش کردیم ماها.قبلا نگاهامون این شکلی نبود حالا تو نگاهمونم بالا و پایین هست.آی ی ی ی ی دنیا!چه کردی با نگاه و دل آدمها؟؟؟!!
بیایم غرورو بشکنیم و تساوی بین آدمهارو با دل برقرار کنیم.ما همه انسانیم.بیاید یک رو با یک از همه نظر مساوی کنیم.
 
اشتباهی که همه عمر پشیمانم از آن
اعتمادیست که بر مردم دنیا کردم
پیش از این مردم دنیا دلشان درد نداشت
خودمانیم.......زمین اینهمه نامرد نداشت
 
                                                                                قدر همدیگرو بدونیم!
 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت 15:1  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

آئین علی این بود؟؟؟؟

دل خوش ازآنیم که حج میرویم
 غافـل از آنیم کـه کج مـیرویــم

کعبه به دیدار خدا میرویم  
او که همینجاست کجا میرویم؟؟؟

حج بخدا جز به دل پاک نیست
شستن غم از دل غمناک نیست

دین که به تسبیح و سر وریش نیست
هرکه علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب
شب همه شب گریه و امن یجیب؟؟!!

مدتيه دارم فكر مي كنم به اومدنم.به اينكه چرا اينجام؟؟؟تو اين دنيا چيكار مي كنم؟؟؟چرا هيچوقت نفهميدم چي اطرافم مي گذره؟؟؟چرا بهم ميگن مسلمون؟؟؟چرا كتابي هست به نام قران كه من بايد بخونمش؟؟؟از خوندنش چی عایدم میشه؟؟اصلا چیو می خواد بهم بفهمونه؟؟که اگه سر سوزنی پامو کج بزارم جام اون ته جهنمه؟؟اون كيه اون بالا كه بدون اينكه ببينمش دوسش دارم؟؟؟اون كيه كه يه وقتايي يه جورايي جوابمو مي ده كه خودمم نمي دونم كي بود و چي بود؟؟؟ اما جواب  گرفتم.؟؟!!گاهي انقدر فكر مي كنم و فكر مي كنم خودمم گيج و منگ مي شم.ديروز اين شعرو مي خوندم اشك چشمام بي اونكه بخوام ريخت.با خودم فكر كردم چرا ما آدما بخصوص ما ايرانيا اصلا بهم فكر نمي كنيم؟؟؟چرا انقدر غرق خودمونيم كه نمي بينيم دوستمون همسايمون درد داره ....مشكل داره....

چرا به جون هم افتاديم و عليه هم خط و نشون مي كشيم؟؟؟چرا تو اين مملكت حق حرف زدن نداري؟؟؟چرا بايد تو سرت بزنن تا زندگي كني؟؟چرا....................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟انقدر چرا تو اين سرمه كه حد و حساب نداره.فقط مي دونم مني كه اسمم انسان و مدعيم خدارو مي شناسم هنوز هيچي از اين ايمانم نمي دونم.نفهميدم.

من منظورم من نوعيه.حرفم با خيلياست.همون خيليايي كه اين روزا خون ريختن براشون مثل آب خوردن شده.دلم پر از فرياده!

چرا ؟؟؟؟آي آدما چرا از مردم كوفه بدتر شدين؟؟؟چرا دارين همه ما هم خونا و هم كيشارو تو  تفرقه اي كه بينمون انداختين ميپوسونيد؟؟؟چرا اشهد ان عليا ولي الله رو سه بار در روز فرياد مي زنيد و آيين مردونگي و شرافت و عدالت علي رو اجرا نمي كنيد؟؟با نام علي برديد و  با نام علي خورديد . از بزرگي و هيبت علي پشت دشمناش مي لرزيد ، جنس تن شما از چيه كه نام علي و مي بريدو نامه علي  و زير پا له مي كنيد؟؟؟همون نامه اي كه به مالك نوشت  و از ولايت گفت!

بخدا آئين علي اين نيست!!!!!علي نگفت پيشونيامون از مهر كبره ببنده و تا دلمون می خواد تو خفا به نام دین و با تهمت توهین به اسلام به مردم ظلم کنیم.علی گفت یه تیغ بزنید به دشمن در برابر یک تیغی که به سر من زد نه که بی دلیل و با تهمت برای هموطن و همخونت تیغ بکشیو اونم نه یکبار که بارها با افتخار.وای بر ما و منی که تو دلتون ریشه کرده!

ابزار علي دين نبوده و نيست!!!!!!!!!به خودتون بياين!فكر نكنيد مردم هيچي بارشون نيست!مردم ما سرشونو بالا گرفتن و مثل شماها كه عين كبك سرتون زير برفه....  نيستن.

به اين گفته دكتر شريعتي فكر مي كنم كه مي گفت:

خدايا !به من بگو تو خود چگونه مي بيني؟ چگونه قضاوت مي كني؟عشق ورزيدن به اسمها تشيع است يا شناخت مسمي ها؟؟؟

و در جايي ديگر مي گويد:

اگر مخالفان خود را به‌ پای چوبه‌ی اعدام می کشانی ! بدان‌ صاحب عقلی هستی بسان طناب .

و اگر مخالفان خود را به‌ زندان می فرستی! بدان صاحب عقلی هستی بسان قفس .

و اگر با مخالفان خود به‌ جنگ درمی افتی! بدان صاحب عقلی هستی بسان چاقو .

و اما اگر با مخالفان خود به‌ بحث و گفتگو می پردازی و آنها را متقاعد می سازی و به‌ سخنان حق آنها قناعت می کنی! بدان صاحب عقلی هستی‌ بسان عقل...

پس عمل كو؟؟؟؟؟دلم پر از فرياده!به كي بايد گفت؟؟؟به كي؟؟؟فریادها رو تو سینه خفه می کنن و میگن:آئین علی است.آی جماعت !آئین علی این بود؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 10:31  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

خدا هست هنوز

ماه من غصه چرا   ؟؟؟

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

 مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

 یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت

 بلکه از عاطفه لبریز  شد و نفسی از سر امید کشید

 و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

 ماه من غصه چرا؟؟

 تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست

 ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

 کار آنهایی نیست که خدا را دارند
 ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید

 یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

 با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

 و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز

 او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد

 او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد

 ماه من...

 غصه اگر هست بگو تا باشد

 معنی خوشبختی، بودن اندوه است

 اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور

 چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند

 همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر

 پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

 و در آن باز کسی می خواند

که خدا هست

 خدا هست

 خدا هست هنوز

-----------------------------------------------------------------------------------------------

تو این روزا دلم حسابی گرفته-نگرانم-نگران هموطنای عزیزم که زیر بیرق ظلم می خوان فریاد آزادی سر بدن و سرکوفت می شن.از طرفی خودمم نمی تونم این همه ظلم و وحشیگری و شاهد باشم و آروم بشینم.فقط می تونم بگم:

باهاتون همدلم و هم فریاد و دعا می کنم که خدای مهربون کمکمون کنه

سبز باشید و سبز بمانید                                        ......یا علی.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 12:12  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

دنیای مجازی(داستانک)

روزي با عجله و اشتها ي فراوان به يه رستوران رفتم.مدتها بود مي خواستم براي سياحت به سفر دور دنيا برم.تو رستوران محل دنجي انتخاب كردم ،چون مي خواستم در حين خوردن ناهار براي سفرم برنامه ريزي كنم.

فيله ماهي آزاد با كره و سس با آب پرتقال سفارش دادم.

نوت بوكمو باز كردم و مشغول جستجو شدم.صدايي از پشت سرم شنيدم:عمو......ميشه كمي پول بمن بدي؟؟- نه كوچولو،پول زيادي همرام نيست.

عمو فقط اونقدري كه بتونم كمي نون بخرم...- باشه خودم برات مي خرم.صندوق پست هاي الكترونيكيم پر از ايميل بود.داشتم از خوندن ايميلام لذت مي بردم و با صداي موسيقي ياد روزهايي افتادم كه تو لندن سپري كرده بودم.

عمو ميشه بگي كره و پنير هم بيارن؟؟؟آه ....يادم افتاد كه اون كوچولو پيش من نشسته.

-باشه ولي اجازه بده به كارم برسم.من خيلي گرفتارم.خب؟؟در اين حين غذاي من رسيد.غذاي پسرك رو سفارش دادم.گارسون پرسيد:آقا اگه مزاحمتونه،بيرونش كنم؟؟وجدانم منعم كرد و گفتم :نه!مشكلي نيست.پسرك پرسيد:عمو چيكار مي كني؟            -ايميلامو مي خونم.پرسيد:ايميل چيه؟-پيامهايي كه مردم از طريق اينترنت مي فرستن..فهميدم چيزي نفهميده و براي اينكه دوباره نپرسه گفتم:اون فقط يه نامست كه با اينترنت فرستاده ميشه.پرسيد:عمو..تو اينترنت داري؟-بله.در دنياي امروز خيلي ضروريه.باز پرسيد:اينترنت چيه عمو؟؟؟-اينترنت جائيه كه با كامپيوتر ميشه خيلي چيزهارو از تو اون ديد وشنيد.اخبار،موسيقي ..ملاقات با مردم..خوندن و نوشتن..روياها..كار و يادگيري.همه اينها وجود دارن اما در يك دنياي مجازي .

باز پرسيد : مجازي چيه عمو؟تصميم گرفتم جوابي ساده و خالي از ابهام بدم تا بتونم غذامو بخورم.گفتم:دنياي مجازي جائيه كه در اون نميشه چيزيرو لمس كرد.ولي هر چي كه دوست داري اونجاست.روياهامون رو اونجا ساختيم و شكل دنيارو اونطور كه دوست داشتيم عوض كرديم.با خوشحالي گفت:چه عالي...دوسش دارم.پرسيدم:كوچولو!فهميدي مجازي چيه؟آره عمو من تو اين دنياي مجازي زندگي مي كنم.با تعجب گفتم:مگه تو كامپيوتر داري؟گفت :نه!ولي دنياي منم مثل دنياي مجازيه.مادرم تموم روز از خونه بيرونه-دير بر مي گردهو اغلب اونو نمي بينيم.وقتي برادر كوچيكم از گرسنگي گريه مي كنه ،مادرم آب رو به جاي سوپ به ما ميده و ما با لذت مي خوريم.پدرم سالهاست كه زندانه و من هميشه پيش خودم همه خانوادرو دور هم تصور مي كنم با يه عالمه غذا و اسباب بازيهاي گرون و تو تصورم به مدرسه مي رم و تا دكتر بشم .خواهرم هر روز از خونه مي ره بيرون ،ميگن تن فروشي مي كنه اما وقتي بر مي گرده مي بينم كه هنوز بدن داره.عمو!مگه مجازي همين نيست؟؟؟

قبل از اونكه اشكام روي نوت بوكم بچكه اونو بستم و با اشاره سرم بهش گفتم آره.صبر كردم تا غذاشو خورد. چه حريصانه مي بلعيد.من اونروز يكي از زيباترين و خالصانه ترين لبخندهاي زندگيمو همراه با اين عملم پاداش گرفتم.

لبخندي زد و گفت:ممنون عمو!تو معلم خوبي هستي.

آنروز من بزرگترين آزمون بي خردي زندگي رو گذروندم.ما هر روز را در حالي سپري مي كنيم كه از درك محاصره شدن وقايع زندگي توسط حقيقت ها عاجزيم و اين نهايت بي خرديست.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 14:17  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

مناظره

روزی در خواب با مرشدی که راهنمای زندگیم بود مشغول صحبت بودم. از او پرسیدم ... چطور ، بهتر زندگي کنم ؟با كمي مكث جواب داد: 

گذشته ات را بدون هيچ تأسفي بپذير ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس براي آينده آماده شو 

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز

شک هايت را باور نکن ،

وهيچگاه به باورهايت شک نکن 

زندگي شگفت انگيز است ، در صورتيكه بداني چطور زندگي کني. 

پرسيدم ، آخر... 

و او بدون اينكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد: 

مهم اين نيست که قشنگ باشي....  قشنگ اين است که مهم باشي ! حتي براي يک نفر. 

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود ميداند آئين بزرگ كردنت را.

بگذارعشق خاصيت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسي.

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن.. 

داشتم به سخنانش فكر ميكردم كه نفسي تازه كرد وادامه داد .... 

هر روز صبح در آفريقا ، آهويي از خواب بيدار ميشود و براي زندگي كردن و امرار معاش در صحرا ميچرد ،

آهو ميداند كه بايد از شير سريعتر بدود ، در غير اينصورت طعمه شير خواهد شد ، شير نيز براي زندگي و امرار معاش در صحرا ميگردد ، كه ميداند بايد از آهو سريعتر بدود ، تا گرسنه نماند... 

مهم اين نيست كه تو شير باشي يا آهو... مهم اينست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خيزي و براي زندگيت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دويدن كني... 

به خوبي پرسشم را پاسخ گفته بود ولي ميخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به... ،  گره از چين و چروك پيشانيش باز كرد و با نگاهي به من اضافه كرد:

زلال باش .... ،‌ زلال باش....   فرقي نميكند كه گودال كوچك آبي باشي ، يا درياي بيكران ،

زلال كه باشي ، آسمان در توست

زلال باشید....زلال باشید...ببارید.مثل بارون....نپرسید پیاله های خالی از آن کیست؟؟ببارید..مثل اشک....ببارید بی بهونه...سخاوتمندانه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 13:17  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

تولدت مبارک

رفتم پشت پنجره اتاقم و به آسمون نگاه كردم،يه آسمون پاييزي مه گرفته كه هواي باريدن داشت،سيلي تند سرماي هوارو مي تونستم خيلي قشنگ از تو گرماي اتاق حس كنم.با خودم گفتم:كي حوصله داره فردا صبح تو اين سرما بره سر كار؟؟؟هيجدهمم هست یه عالمه كار....18آذر؟؟...يهو دلم لرزيد!اصلا نفهميدم كِي اشكم رو گونم چكيد؟!....خداي من!31 سال پيش ، 18 آذر 1357 يه روز سرد پاييزي خداي مهربونم يه زيبارو خلق كرد كه بعدها شد يه عشق ، يه صياد، عزيز دردونه دل ديوونه رسپينا!يه..............امشب مي خوام براي تو بنويسم به ياد شب تولدت  كه براي من قشنگيش به اندازه برق چشماي خاكستريتِ.

چند دقيقه سكوت.................. به احترام سكوت سرد چشمات كه هميشه يه اسمون حرف داشت و بعد:

مي نويسم سلام صياد!كه نكنه لباي نازنينتو براي پاسخش بگشايي،اين دل فداي تو!همين كه ته دلت چيزي مثل پاسخ تكون بخوره برام كافيه!يكي يكدونه سَرو گلستان دلدادگي!تولدت مبارك!

بزرگ شدي قهرمان!تو بزرگ شدي و من كوچيك،چون دارم پا به پاي شمع تولدت قطره قطره آب مي شم.

منت سر تقويمامون گذاشتي آقا!پاييزو خجالت دادي،آذرو سرافراز كردي و عدد 18 رو تا ابد شرمنده خودت كردي.و بقيه 364 روز سالو حسرت به دلِ يه رويداد نقره اي گذاشتي..

زيبا ! اينجا به احترام تولدت يه شمع داره مي سوزه و يه دل كه هيچوقت به حساب نيومد.اما مهم نيست .همين كه هستي و كنج اين دل رسوا خونه داري من راضيم.هر چي كردم به جاي كيك تولدت رشته عشقمو از تويي كه يه آسمون ازم دوري بِبُرم نشد.هيچ فكرشو مي كردي مراسم افتتاحيه زندگي تو باعث برگزاري مراسم اختتاميه طاقت من بشه؟؟زيباي من!به هر حال خوش اومدي!لطف كردي دستي به سر ماه سوم پاييز كشيدي.واقعا كه چه اقبالي داشت پاييز،كه تو تحويلش گرفتي.امسال منت سر جهارشنبه گذاشتي.تولدت خيلي مبارك!

من امشب به  يُمن تولد 31 سالگيت،31 بار خداي برگهاي پاييزيرو سجده مي كنم.31 بار به همه دنيا لبخند مي زنم،31 هزار بار رو به آسمون خدا براي خوشبختيت دعا مي كنم.31 بار خدارو با 31 لحن مختلف با 31 اشك زلال صدا ميزنم و مي گم خدايا گل نيلوفر منو 31 هزار سال زنده نگه دارو خوشبختش كن.

اوايل فكر مي كردم فقط تو فصل پاييز يادت مي افتم اما حالا مي بينم همه روزا و شباي سال دل من متعلق به تواِ!گل هميشه بهار من!پاييز گواراي وجودت نازنين ترينم!

عزيز دلم!منكه هواتو دارم از دور و به خدا سفارش كردم هواتو داشته باشه.تواَم هواي هواتو داشته باش!هوا داره كم كم سرد ميشه.مراقب باش دلت گرم بمونه  و مثل هواي دل من ابري نشه.مراقب دل مهربون و غصه هاي ارغوانيت باش!گرچه نمي تونم مثل اون سال اول اولين هديه تولدتو برات پست كنم.يادته وقتي بهم گفتي تو اولين كسي هستي كه اولين هديه زندگيمو بهم دادي،از خوشجالي چشمام برق زد.اين حرفت قشنگترين جمله دنيا بود برام.

اينجا يه گوشه دنيا يه كسي تو يه گوشه اين كره خاكي آمدن تورو با يه شمع و با قطره هاي بارون پاييز و اشك چشماش جشن گرفته و باهم ساز عاشقي مي زنن و ((تولدت مبارك ))مي خونن.زيبا جان!به ياد دوستيمون برات مي نويسم:لمسِ ِ بودنت مبارك!من مي رم تا تو بيايي،ديگر رسيدي، رسيدنت مبارك!

هميشه يه شعر برام مي خوندي و بهم مي گفتي قدر خودتو بدون و با هر كسي هم كلام نشو هر كسي ارزش همنشيني و هم كلامي نداره.

گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلي                 صبر كن پيدا شود گوهر شناس قابلي

من با اجازت اين شعرو يه كم به حالت شعر نو تغييرش دادم و تقديم چشماي نازنينت مي كنم:

زندگي رسم خوشايندي نيست،زندگي اجبار است،لاجرم بايد زيست!پس چه زيباست كه در اين زيستن،عشق را تشويق كرد،قلب را تشويش كرد،و به نام زيباي خدا عاشق شد.و به هر كس آموخت،تو وجودت عشق است،گوهريست پر ارزش ،پس بدان قدر وجودت  عاشق!و تو هرگز نسپار اين گوهر را ،دست هر لا كردار،اندكي صبر نما!تا كه اين گوهر را قدرداني يابي كه زلال باشد و ناب  كه بداند نابي !كه بداند نابي!

                                            

                                           كسي كه 31 سال آينده هم همين قدر ديوانه وار دوستت دارد

                                                               ر س پ ي ن ا ( دختر بارانی)

 

دلم اندازه تموم آسمون گرفته

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 13:4  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

دلمان خوش است

از همان روز اول که به دنیا می آییم دلمان خوش است
دلمان خوش است که مادری داریم که شیرمان می دهد
دلمان خوش است که پدری داریم که می توانیم با موهای صورتش بازی کنیم
دلمان خوش است که همه گوسفند ها و گاو ها و مرغ ها برای شکم ما آفریده شده اند
دلمان به این خوش می شود که زمین زیر پای ماست و آسمان هم ,
دلمان به قیافه خودمان توی آینه خوش می شود
یا به اینکه توی جیبمان یک دسته اسکناس داریم
دلمان به لباس نویی خوش می شود و به اصلاح سر و صورتی ذوق می کنیم
یا وقتی که جشن تولدی برایمان می گیرند
یا زمانی که شاگرد اول می شویم
دلمان ساده خوش می شود به یک شاخه گل یا هدیه ای که می گیریم
یا به حرف های قشنگی که می شنویم
دلمان به تمام دروغ ها و راست ها خوش می شود
به تماشای تابلویی یا منظره ای یا غروبی یا فیلمی در سینما و شکستن تخمه ای
دلمان خوش می شود به اینکه روز تعطیلی را برویم کنار دریا و خوش بگذرانیم
مثلا با خنده های بی دلیل
یا سرمان را تکان بدهیم که حیف فلانی مرد یا گریه کنیم برای کسی
دلمان خوش می شود به تعریفی از خودمان و تمسخری برای دیگران
یا به رفتنی به مهمانی و نگاه های معنی دار و اینکه عاشق شده ایم مثلا
دلمان خوش می شود به غرق شدن در رویاهای بی سرانجام
به خواندن شعر های عاشقانه و فرستادن نامه های فدایت شوم
دلمان ساده خوش می شود با آغوشی گرم و حرف هایی داغ
دلمان خوش است که همه چیز رو براه است
که همه دوستمان دارند
که ما خوبیم.
چقدر حقیریم ما....
چقدر ضعیفیم ما...
دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند , آه چه زیبا
و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند
دلمان خوش است به لذت های کوتاه ... به دروغ هایی که از راست بودن قشنگ ترند
به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود
با شاخه گلی دل می بندیم و با جمله ای دل می کنیم
دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک
دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی
و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود
چقدر راحت لگد می زنیم و چه ساده می شکنیم همه چیز را
روز و شب ها تمام می شود و زمان می گذرد
دلمان خوش می شود به اینکه دور و برمان پر می شود از بچه ها
دلمان به تعریف خاطره ها خوش می شود و دادن عیدی
دلمان به اینکه دکتر می گوید قلبت مشکلی ندارد ذوق می کند
و اینکه می توانیم فوتبال تماشا کنیم و قرص نیتروگلیسیرین بخوریم
دلمان به خواب های طولانی و بیداری های کوتاه خوش است
و زمان می گذرد
************ ********
حالا دلمان خوش می شود به گریه ای و فاتحه ای
به اینکه کسی برایمان خیرات بدهد و کسی و به یادمان اشک بریزد
ذوق می کنیم که کسی اسممان را بگوید
و یا رهگذری سنگ قبرمان را بخواند
و فصل ها می گذرد
دلمان تنها به این خوش می شود که موشی یا کرمی از گوشت تنمان تغذیه کند
یا ریشه گیاهی ما را بمکد به ساقه گیاهی
دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند
روی قبر ما
و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشاند
و اینکه اسممان از یاد بچه ها رفته است
و زمان باز می گذرد
************ ********
دلمان خوش است به استخوان بودن
به هیچ بودن
به خاک بودن دلمان خوش است
به مورچه ها و موش ها و مارها
************ ********
ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود
مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود
ما خیلی خوبیم ... !
و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله
و این است پایان سایه روشن...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 11:3  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

دوچرخه سواری با خدا

 


اون اوایل، همیشه خدارو فقط یه ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادامو ثبت مي‌كنه  تا بعداً تك تك آنها را به‌ رخم بكشه.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهمونه كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و اونم  موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سواریه .اونم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد. اون روزها كه من ركاب مى‌زدم و اون كمكم مى‌كرد، تقریباً راه رو مى‌دونستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم.

  یادم نمیاد كى بود كه به من گفت جاهامونو عوض كنیم، ولى هرچی بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود... خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم.

حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت. اون مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
  گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» اون مى‌خندید و جوابم و نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم بهش اعتماد مى‌كنم.
 
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

  اون منو به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدیه هایی و به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. اونا به من توشه سفر مى‌دادن تا بتونم به راهم ادامه بدم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

 حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمون قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمون سبك شده بود. او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.

اون مى‌دونست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذره، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپره و اگر لازم شد، پرواز كنه..

 من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به اون ركاب بزنم.

  این طورى وقتى چشم‌ام باز بودن از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشمام و مى‌بستم، نسیم خنكى صورتمو نوازش مى‌داد.

  هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌تونم ادامه بدم، اون لبخند مى‌زنه و فقط مى‌گه:

  رکاب بزن

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 14:58  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

قران! من شرمنده ام

 

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام كه هر وقت در كوچه مان آوازت بلند میشود همه

   از هم میپرسند " چه كس مرده است؟ " چه غفلت بزرگی كه می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل

   كرده است .


    قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یك نسخه عملی به یك افسانه موزه نشین مبدل كرده ام . یكی ذوق میكند

    كه ترا بر روی برنج نوشته،‌یكی ذوق میكند كه ترا فرش كرده ،‌یكی ذوق میكند كه ترابا طلا نوشته ،‌یكی

   به خود میبالد كه ترا در كوچك ترین قطع ممكن منتشر كرده و ... ! آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه

    سازی كنیم ؟

    قرآن ! من شرمنده توام اگر حتی آنان كه ترا می خوانند و ترا می شنوند ،‌آنچنان به پایت می نشینند

   كه خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند . اگر چند آیه از ترا به یك نفس بخوانند مستمعین

   فریاد میزنند" احسنت ...! " گویی مسابقه نفس است ...

     قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو با شماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر

    به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا این

   چنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند .

 

    خوشا به حال هر كسی كه دلش رحلی است برای تو .

   آنانكه وقتی ترا می خوانند چنان حظ می كنند ،‌گویی كه قرآن همین الان به ایشان نازل شده است

   آنچه ما باقرآن كرده ایم تنها بخشی از اسلام است كه به صلیب جهالت كشیدیم
 

 

 جایی در پشت ذهنت ، به خاطر بسپار که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 12:37  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

اشک خدا

 

تنهايي آزارم ميده.خسته ام.دلم مي خواد دستمو بگيرم رو به آسمونتو فريادت كنم.بگم يكم هوامو داشته باش.بغض غريبي پيچيده تو گلوم.

خدايا تنهام نذار،به كجا پناه ببرم؟منِ آرزومند و ناتوان كه هر روز و هر لحظه با دعايي و خواسته اي دست به گريبانم به كجا پناه ببرم جز درگاه تو كه  شنونده تر از تو و مهربون تر از تو ، توي اين دنيا سراغ ندارم.

خداي من!نمي دونم چه بخوام؟؟تو برام بخواه كه مي دونم بهترينها رو برام اراده مي كني

نمي دونم چرا انقدر امشب دلم گرفته؟؟؟نمي دونم چرا واژه هام همه خيسن،بوي بارون مي دن .نمي دونم چرا گلوم بغض داره مثل آسمون كه امشب هواي باريدن داره.شب و تاريك.ظلمات و سكوت و آرامش.پشت پنجره ام در انتظارت كه صدام كني.امشب اندام تنهاييم بي طاقت شده و تو اين لحظه هاي خاكستري انتظار بارونو مي كشه.

خدايا منم.دختر بارونيت.دوست دارم انقدر بباري و منم زير بارونت خيس بشم و بوي تورو حس كنم.هر وقت آسمونت خاكستري ميشه دل منم ابري ابري ميشه.فكر مي كنم آدما دلتو شكستن و ميخواي اشك بريزي.هميشه فكر مي كنم بارون اشك خداست كه ميريزه.اشك زلال خدا كه روح ادمو نوازش مي ده و با دلت حرف ميزنه.واسه همينه كه عاشقشم.عاشق اشكات خداجونم.دلم مي خواد  اشک خدا را تو يه کاسه جمع کنم تا هر وقت دلم گرفت کمي بنوشم تا پاک و آسموني بشم مثل خودش.!ولي مگه دل خدا هم ميگيره؟؟؟خدايا دل توام ميگيره؟؟تو هم گاهي از دست بعضي آدما دلت به درد مياد و بغض مي كني؟؟؟مي گن بارون رحمت توا؟؟آره راست مي گن؟؟؟اما من اينطوري فكر نمي كنم.خيلي قشنگتره كه من زير اشكاي تو اشك بريزم اينطوري كسي اشكاي منو نمي بينه.

خدايا پس چرا نمي باري امشب؟؟؟

كاش مي تونستم اشكاتو تهديد به باريدن كنم.كاش مي تونستم ................آسمونت برقي زدو صداي نالتو شنيدم.صدايي كه هر كس قبل گريستن فرياد مي كنه .آه كشيدي و فرياد كردي .و اينك باران.    باران بر لبه پنجره احساسم نشست.1 قطره 2 قطره و اكنون باران چشم من هم جاري شد.واي باران باران!دارم از لحظه هاي دلتنگيم مي گذرم.بالاخره اشك خدا چكيد.اشك منم جكيد.بيا خداي من!بيا تا صبح با هم بباريم.  

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 12:10  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

خیانت

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
-
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود آنها نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 14:28  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

یوسف کجایی؟؟؟

سلام يوسف!سلام بر تو اي پيغمبر خدا!سلام برتو اي گمگشته يعقوب نبي!

سلام قهرمان خوبيها و مهربانيها!يوسف!به دادمان برس!بيا و به دلهايمان مرهمي باش!

بيا يوسف!بيا ببين كه دلمان از دست آمونهاي زمان به تنگ آمده و تو نيستي كه در برابرشان بايستي!

كجايي يوسف؟؟كجايي كه ببيني قحطي آمده !قحطي محبت!قحطي اميد!قحطي عشق و عاطفه!

يوسف كجايي كه ببيني سعي كردم سيلوي قلبم را محكم بسازم تا قحطي محبت و عشق آنرا نشكند اما تو نبودي كه نشانم دهي جنس سيلويم را از چه بسازم كه اين خشكسالي عشق و عاطفه ريشه اش را نخشكاند؟؟!!!

كجايي يوسف؟؟؟كه ببيني كنعان به تاراج رفته و يعقوبها ديگر جاني ندارند براي انتظاريوسفهايشان!

يوسف عزيز روياهايمان همه ميميرند و خوابهايمان چه خوب و چه بد به بدترين شكل ممكن تعبير ميشوند!

كجايي يوسف كنعاني؟؟كجايي مرد استقامت و انتظار!كجايي قهرمان بخشش و بزرگواري؟؟؟

دلم گرفته يوسف!دلم شكسته از جفاي زمانه ام!از جفاي همراهان كه همپا نيستند و خنجرهايشان را مي بينم كه منتظر نشسته اند كه بر پشتم فرو كنند و لبخند پيروزي بزنند.

يوسف عزيز!براي ما خوابي ببين بياو نگذار جهانمان بدون رويا بميرد.

يوسف!ما خواب ستاره نمي بينيم!خوابهاي ما پراز گاوهاي لاغر است و خوشه هاي خشك و بي ثمر!پر از مردماني كه نان بر سر نهاده اند و مرغان از آن ميخورند.

يوسف ما تعبير خوابهايمان را نمي دانيم،ما چيزي نمي كاريم و فردا كه برادرانمان برگردند،مائيم و شرمساري و دست هاي خالي . ماييم و قحطي وفاداري!

يوسف!تو نيستي كه راه را نشانمان دهي!ما مي رويم و در پس هر راهي چاهي است!دنيا پر از دروغ و پيرهن پاره خون آلود است.

يوسف!قرنهاست كه به چاه افتاده ايم و سالهاست كه كاروانيان به بهايي اندك مارا خريده اند.

يوسف به ما بگو كه چگونه عزيز شويم؟؟؟

يوسف!ديريست كه زليخاها فريبمان مي دهند.ديريست كه پيرهنمان را مي درند و ما هرگز نگفته ايم زندان،دوست داشتني تر است از آنچه مرا بدان مي خوانند و دعوت مي كنند.ديگر زليخاها هم عاشق نمي شوند و از عشق پير نمي شوند كه خداي تو جوانشان كند.ديگر عشق در دلشان جايي ندارد.

يوسف!يعقوب منتظر است ،اما پيراهن ما بوي عشق و شفا  نمي دهد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 14:52  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

طلب بخشش به سبک بچه زرنگ ها

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟

بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.
 

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی

 

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

 

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

 

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

 

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

 

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت. رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا و یکمی نشست.وقتی دید کسی اونجا نیست رفت و مجسمه مادر مقدس رو دزدید و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت.

 

نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده
.
بابی 

حالا به نظر شما ما چی بدزدیم.مامان که سهل خواهر و برادر خدارم نداریم که گروگان بگیریم.و باید تا اخر عمر در حسرت ارزوهامون بمونیم م م م م م  

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 14:4  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

آیا کرگدن ها هم عاشق می شوند؟؟؟؟؟؟

یک کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت. دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست.
کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.
دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟
کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به تو کمک بکند.
کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.
دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی باید حشره های پوستت را بردارد.
کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت و صورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.
دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.
کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.
دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.
کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!
دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.
کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم.
دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.
کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟
دم جنبانک جواب داد: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی چی؟! یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.
کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...
کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.
داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید.
کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟
دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی. اما دوست داشتن از این مهمتر است.
کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از لای پوست کلفتش بر می داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.
یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای یک کرگدن کافی است؟
دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.
کرگدن گفت: بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا کنم.
دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد.. اما سیر نشد.کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.
کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟
دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت: غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.
کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟
دم جنبانک چرخی زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.
کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟
دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد.
کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد. کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد!

 

کاش ذره ای از احساس قشنگ این کرگدن و این دو جنبانک تو دل بعضی از ادما بود

گاهی دلم می گیره.ادما قلباشون خیلی سنگی شده.اونم آدما که اشرف مخلوقاتن.همش جنگ و کشت و کشتار.کسی واسه کسی دل نمی سوزونه.کسی دلش واسه کسی نمی تپه.چرا؟؟؟؟؟؟

بیاین یکم فکر کنیم و به خودمون بیایم.واقعا پول و خوشی چند روزه دنیا ارزش داره که بخاطرش دلی بشکنیم و اشکی بریزیم؟؟؟کاش اشکی که ریخته میشه اشک شوق باشه

کاش مهربون باشیم و مهربون بمونیم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 11:5  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

توبه

اونروزی نشسته بودم و از اونجائیکه خیلی دلم گرفته بود یهو تراوشات مغزی بهم هجوم اورد و این شعر اومد بیرون

خیلی جالب نشد اما بدم نشد حاصل دلتنگیا بود دیگه.وقتی دلتنگی و تنهایی آدما زیاد میشه یا عارف میشن یا شاعر.اما من نه عارفم نه شاعر.یه آدمم.یه ساده.یه تنها.یه عاشق

اینم حاصل تراوشات ذهنی من:

اصلا قرارم بر این نبود که توبه بشکنم

عهدی که با خدای خودم داشتم ، بشکنم

میخواستم بروم تا انتهای سرنوشت

بی آنکه باز عاشقی کنم و باز بشکنم

گفتم خدا دگر دل ندهم بر عشق آدمی

کو سرد سرد نگاهم کندو نرم نرم بشکنم

گفتم دگر نمی گویم که دوست میدارمت

کاین بار اگرشنیدی زمن دهان سخت بشکنم

حالم شدست بیقراراز این عهدی که بسته ام

آیا شود خدایا که باز توبه بشکنم؟؟؟

چشم خمارگونه اش خیره شدست در چشم من

بازم سکوت خدایا !سکوت را بشکنم؟؟؟؟

بغضم در انتظار شکستن نشسته است

جاری شدست اشک من خدا،بغض بشکنم؟

باید بگویمت که خدا تاب ماندن نیست

باید که باز بروم من،باز بشکنم

((دوست دارمت))وای...باز گفتم این جمله را به او

یارب ببخش که مجبور شدم توبه بشکنم

 و اما از اونجائیکه من یه دوست عزیزی دارم که از دنیا برام عزیزتره و از اونجائیکه ذهن اون از من فعالتره حرفا و شعرای قشنگ زیاد میگه

اینم یه تیکه از اون دلنوشته های این عزیز مهربونه که با کسب اجازه از خودش تو پستم میزارم تا بخونید و لذت ببرید.هر چند دختر بارونی واقعا مفتخر شده به این اجازه و واقعا وبلاگ من با دلنوشته این عزیز مزین شده.حداقل برای دختر بارونی که اینطور بوده.

دیوانه ام آری،گاه می خندم و گاه میبارم

اشک خسته از چشمان من

من خسته ازهجران یار

هر دو با ابر بهار همراهیم
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:53  توسط دختر بارانی و روح باران  | 

کفر نامه کارو

خدايا كفر نمي گويم /پریشانم
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!

خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا000اگر با مردم آميزي

شتابان در پي روزي

ز پيشاني عرق ريزي

شب آزرده ودل خسته

تهي دست و زبان بسته

به سوي خانه باز آيي

زمين آسمان را کفر مي گويي000 نمي گويي؟

خدايا خالقا بس کن جنايت را/ تو ظلمت را000

تو خود سلطان تبعيضي

تو خود يک فتنه انگيزي

يکي را همچون من بدبخت

يکي را بي دليل آقا نمي کردي

جهاني را چنين غوغا نمي کردي

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

دگر آهم نمي گيرد

دگر اين سازها شادم نمي سازد

دگر از فرط مي نوشي

مي هم مستي نمي بخشد

دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد

نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد

نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد0

اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد

براي نا مرادي هاي دل باشد

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟

به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد

که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم

خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!

شما اي مولياني که مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!

بگوييد تا بفهمم

چرا اشک مرا هرگز نمي بيند؟

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد؟

چرا او اين چنين کور و کر و لال است؟

و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده مي گويم

خدا هرگز نمي باشد

من امشب ناله ني را خدا دانم

من امشب ساغر مي را خدا دانم

خداي من دگر ترياک و گرس و بنگ مي باشد

خداي من شراب خون رنگ مي باشد

خدا هيچ است0

خدا پوچ است0

خدا جسمي است بي معني

خدا يک لفظ شيرين است

خدا رويايي رنگين است

شب است و ماه ميرقصد

ستاره نقره مي پاشد

و گنجشک از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد

من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم

اگر حق است زدم زير خدايي000 !!!

عجب بي پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا000

اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم

ولي نه؟!

چرا من روسيه باشم؟

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

خداوندا000

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي

تو مي گفتي که نامردان بهشتت را نمي بينند

ولي من با دو چشم خويشتن ديدم

که نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران کاخها ساختند

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را0

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت را

بس کن تو ظلمت را

تو خود گفتي اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد

 تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهي کرد

ولي من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد

 برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام ميگيرد

 نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر مي لرزد

 قدم ها در بستر فحشا مي لغزد

چه شد...قولت!؟

اگر مردانگي اين است

به نامردي نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم 000 !

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

داشتم این مطلبو که اسمش کفر نامه هست میخوندم

خیلی دوسش دارم .اینو کارو برادر ویگن خواننده  گفته و الحق که زیبا گفته

البته بماند که بعضی جاها در مورد مهر و محبت خدا خیلی تند رفته و اونو زیر سوال برده اما واقعا بعضی جاها بسیار زیبا از ظلم و پستی این بشر حرف زده.

کاش آدما همدیگرو درک میکردن.کاش پائین و بالا وجود نداشت و آدما همه  با هم همدل و همراه بودن

کاش بدی ها رو همه کنار میذاشتن و باهم با مهر و محبت و دوستی و وفاداری رفتار میکردن که آدمایی مثل کارو دلشون اینطوری به درد نمی اومد

چقدر این تیکه اخرشو دوست دارم:

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

انسان بودن خیلی سخته همه آدم هستیم اماانسانیت و همه ندارن و از اون سخت تر اینه تو لحظات سخت انسان بمونیم.

آدم پیش آدم ها هم احساس تنهایی می كند

حق این است كه پشت نیرنگ های كوچك آدم ها پی به محبتشان ببریم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 12:26  توسط دختر بارانی و روح باران  |